در آغاز قرن بیستم، با فروپاشی امپراتوری عثمانی و استقرار قیمومیت بریتانیا بر فلسطین، این سرزمین بهتدریج به صحنه تحولی پیچیده بدل شد. همزمان، موجهای مهاجرت یهودیان—بهویژه از اروپا—به این منطقه شدت گرفت؛ مهاجرتی که ریشه در فشارهای سیاسی، تبعیض و ناامنی در سرزمینهای مبدأ داشت. این جابهجاییِ جمعیتی، در کنار سیاستهای قدرتهای استعماری، به شکلگیری وضعیتی انجامید که از همان ابتدا با تنشهای اجتماعی و سیاسی همراه بود.
اما مسئله تنها بر سر جغرافیا یا جمعیت نبود. آنچه بهتدریج در پس این تحولات شکل گرفت، پرسشی عمیقتر بود: آیا این پروژه میتواند ماهیتی صرفاً سیاسی و قدرتمحور پیدا کند، یا همچنان در چارچوبی فرهنگی و اخلاقی تعریف خواهد شد؟ همین پرسش بود که برخی از متفکران زمانه را واداشت تا فراتر از منازعات روزمره، درباره مسیر آینده این حرکت تأمل کنند.
آلبرت اینشتین، اگرچه از ایده «سرزمین فرهنگی» برای یهودیان حمایت میکرد، اما مخالفت او با ایجاد یک دولت ملیگرای یهودی، وی را در تقابل با صهیونیستهای سیاسی قرار میداد. مجموعهای از اظهارات عمومی او—از جمله نامهای سرگشاده در اوایل دهه ۱۹۳۰—نشان میدهد که وی از نوعی همزیستی و همکاری میان اعراب و یهودیان دفاع میکرد.
پس از شورشهای خشونتآمیز سال ۱۹۲۹ در فلسطین تحت قیمومیت بریتانیا، اینشتین نسبت به جهتگیری جنبش صهیونیستی ابراز نگرانی کرد و آن را در معرض نوعی «ملیگرایی افراطی» دید. در سال ۱۹۳۱، اینشتین در کتاب «درباره صهیونیسم: سخنرانیها و نامهها» با تأکید بر اخلاق و همزیستی، میگوید: «ما یهودیان باید بیش از هر چیز نشان دهیم که تاریخ رنجهای خودمان به ما درک و بینش روانشناختی کافی داده است تا بدانیم چگونه با این مسئله روانشناسی و سازماندهی مقابله کنیم؛ به ویژه آنکه هیچ اختلاف غیرقابل حلی در مسیر صلح میان یهودیان و اعراب در فلسطین وجود ندارد. بنابراین اجازه دهید بیش از هر چیز مواظب شوونیسم کور از هر نوعی باشیم، و تصور نکنیم که عقل و خرد سلیم را میتوان با سرنیزههای بریتانیایی جایگزین کرد.»
او از جریان «بریت شالوم» حمایت میکرد؛ جریانی که بهجای یک دولت یهودی، از نظمی مشترک با حقوق برابر برای یهودیان و اعراب دفاع میکرد. اینشتین با آنچه «ناسیونالیسم کوتهبینانه» مینامید، محتاط بود و تصریح میکرد که توافقی معقول برای همزیستی مسالمتآمیز را بر تأسیس یک دولت یهودی ترجیح میدهد.
اینشتین در یکی از سخنرانیهای خود در سال ۱۹۳۲، که بعدها در مجموعه «دنیا از نگاه من» منتشر شد، تأکید میکند که آنچه جامعه یهودی را در طول تاریخ زنده نگاه داشته، نه قدرت سیاسی، بلکه یک سنت اخلاقی بوده است؛ سنتی که حتی در شرایط دشوار، انسانهایی مدافع کرامت و عدالت انسانی پرورش داده است. او معتقد بود که ایجاد یک میهن فرهنگی برای یهودیان نباید به بهای نادیده گرفتن حقوق اعراب تمام شود، و بر ضرورت حل چالش در قالب «زندگی در کنار برادران عرب، به شیوهای گشادهدستانه، انصاف و شأن انسانی» تأکید میکرد.
این موضوع خشم صهیونیستهای تندرو (تجدیدنظرطلب) را برانگیخت و برخی از گروههای راستگرای صهیونیستی او را به «سادهلوحی» یا «ناآگاهی از واقعیت» متهم کردند. با اینهمه، او هشدار میدهد که این حرکت نباید به یک پروژه صرفاً سیاسی یا ملیگرایانه تقلیل یابد، بلکه باید در چارچوب همان سنت، ماهیتی فرهنگی و انسانی حفظ کند. او ضمن تکرار اهمیت همزیستی در کنار «برادران عرب» بر پایه انصاف و شأن انسانی تاکید میکند که این موقعیت فرصتی است تا نشان داده شود که تجربه رنجهای تاریخی میتواند به درکی عمیقتر از مسئولیت اخلاقی بینجامد.
در نهایت، اینشتین تأکید میکند که هر اقدامی در فلسطین باید در خدمت حیثیت اخلاقی و خیر عمومی باشد؛ تنها در این صورت است که این تجربه میتواند از سطح یک مسئله خاص فراتر رفته و به الگویی برای دیگر جوامع تبدیل شود.
در نامهای سرگشاده به روزنامه نیویورک تایمز در دسامبر ۱۹۴۸، که با امضای بیست و هشت تن از دانشمندان و اندیشمندان برجسته از جمله آلبرت اینشتین، هانا آرنت، سیدنی هوک؛ فیلسوف آمریکایی از سنت فلسفی پراگماتیسم، و سیمور ملمن استاد دانشگاه کلمبیا در رشته مهندسی صنایع و نظریهپرداز اقتصاد جنگ و «دولت نظامیشده» منتشر شد، نویسندگان نسبت به ظهور حزب «حروت» به رهبری مناخم بگین در اسرائیل ابراز نگرانی شدید کردند.
در این نامه، این حزب از نظر سازمان، روشها و ایدئولوژی، مشابه جنبشهای فاشیستی توصیف شده و ریشههای آن در گروههای شبهنظامی و خشونتگرا مورد تأکید قرار میگیرد. نویسندگان هشدار میدهند که شعارهای ظاهری مانند آزادی و دموکراسی، با عملکرد واقعی این جریان همخوانی ندارد و برای شناخت آن باید به کارنامه عملیاش توجه کرد. بهعنوان نمونه، به «کشتار دیر یاسین» اشاره میشود که در آن، یک روستای عربی مورد حمله قرار گرفت و شمار زیادی از غیرنظامیان کشته شدند. این رویداد بهعنوان نشانهای از ماهیت خشونتمحور این جریان مطرح میشود.
در ادامه، نویسندگان تأکید میکنند که این گروهها نه در فعالیتهای سازنده، بلکه در ایجاد فضای رعب، تضعیف نهادهای اجتماعی و ترویج نوعی ملیگرایی افراطی و انحصارطلبانه نقش داشتهاند. در پایان، از افکار عمومی آمریکا خواسته میشود که از حمایت از چنین جریاناتی خودداری کند و نسبت به پیامدهای آن آگاه باشد.
یشایاهو لیبوویتس، استاد بیوشیمی، شیمی آلی و نوروفیزیولوژی دانشگاه عبری اورشلیم، پس از جنگ لبنان در سال ۱۹۸۲ و کشتار صبرا و شتیلا، اصطلاح «یهودی-نازی» را برای توصیف سیاستهای اسرائیل در سرزمینهای اشغالی ابداع کرد و در عین حال نسبت به تأثیر غیرانسانی اشغال بر قربانیان و ستمگران هشدار میداد.
در اینجا گفتنی است که برای درک صحیح یشایاهو لیبوویتس، باید دو لایه را از هم جدا کرد: چارچوب فلسفی او (دین، اخلاق، دولت) و هشدارهای سیاسی او در مورد آینده اسرائیل. پیشبینیهای وی بر پایه اصول ساختاری نظریه سیاسی، فلسفه اخلاق، و قیاس تاریخی (رژیمهای استعماری) بود، و از این نظر، کار او در ردیف متفکرانی همچون هانا آرنت (در مورد قدرت و سلطه) و الکسی دو توکویل (در مورد دموکراسی و انحطاط آن) قرار دارد. اگرچه آرنت و لیبوویتس، هردو از مطلقگرایی ناسیونالیستی انتقاد میکردند و از انحطاط اخلاقی از طریق قدرت ابراز نگرانی میکردند، با این همه، آرنت از نظر سیاسی به آن مینگریست و لیبوویتس از نظر مذهبی و اخلاقی به آن میپرداخت.
لیبوویتس در کتاب «یهودیت، ارزشهای انسانی و دولت یهود» تصریح میکند که «در نظر گرفتن دولت بهعنوان یک ارزش ذاتی، جوهر فاشیسم است. اگر این بهطور کلی درست باشد، وقتی ارزشهای «یهودیت تورات» به آن ضمیمه شود، بهمراتب بیشتر صادق است.» از دید وی، آنچه در اسرائیل صورت گرفته خودِ دولت است که تبدیل به هدف و فراتر از نقد شده و به این ترتیب نوعی «تقدیس قدرت» شکل میگیرد. این همان منطق فاشیسم است و با اتصال دین به دولت، دولت فقط قدرتمند نیست، بلکه مقدس هم میشود و این خطر را چند برابر میکند. در اینجا دیگر نقد دولت معادل نقد امر مقدس یهودیت است. این ویژگی بستهشدن کامل فضای اخلاقی را در پی دارد، موضوعی بنیادین که با هشدارهای اینشتین درباره ملیگرایی و اخلاق و تحلیلهای آرنت درباره ساختار قدرت و ایدئولوژی پیوند خورده است. لیبوویتس ادامه میدهد که استدلالهای مذهبی برای الحاق سرزمینها یک گفتمان ریاکارانه، و تبدیل دین یهود به استتاری برای ناسیونالیسم اسرائیلی است. همچنین دلایل هلاخاکی (مجموعه قوانین شریعت یهود) برای دراختیار گرفتن سرزمینها مسخره است، زیرا کشور اسرائیل اقتدار تورات را به رسمیت نمیشناسد. او در کتاب خویش چاپ ۱۹۶۷، هشدار میدهد که فساد بهعنوان مشخصه هر رژیم استعماری، در دولت اسرائیل رواج مییابد و نیروی دفاعی آن به ارتش اشغالگر تبدیل میگردد.
مارتین بوبر (۱۸۷۸-۱۹۶۵) که همچون اینشتین به یهودیان اخطار میداد تا با اعراب فلسطین روابط برادرانه و صلحآمیز برقرار کنند، دشمنی محافل صهیونیستی را نسبت به خود برانگیخت. بوبر در نقد مفهوم «برگزیدگی» اگرچه با مفهوم مسئولیت و راهنمایی به آن باور داشت، اصطلاح «مولوخ» را برساخت. او میگفت وقتی یک ملت، «خود» را به جای «خدا» مینشاند و منافع ملیاش را مقدس میشمارد، هر عمل غیراخلاقی را به نام آن بت توجیه میکند. او هشدار میداد که صهیونیسم به یک حرکت «مولوخی» تبدیل میشود و انسانها را قربانی قدرتطلبی خود میکند. به گفته وی ، وقتی فردی با باور «ناسیونالیسم نژادی-مذهبی» معتقد است که ذاتا برتر یا برگزیده است، هر جنایتی را به عنوان «حق طبیعی» یا «تأمین امنیت امر مقدس» توجیه میکند. وقتی یک ایدئولوژی خود را «برگزیده» میشمارد، در واقع انسانها را طبقهبندی میکند. در این لحظه، دیگران در اندیشه وی دیگر یک «انسان» با تمام پیچیدگیهایش نیست، بلکه به حد حشرهای تقلیل مییابند.
با اینهمه، سرگذشت جوامع بشری سرشار از تجربههای پندآموز است. حتی زمانی که رویدادهای تلخ از سطح زندگی روزمره عبور میکنند، حافظه رنج و ساختارهای احساسی و معنایی آنها در سطحی میاننسلی باقی میماند. این تداوم پنهان، گاه همچون فرسایش تدریجی پایههای یک سازه عمل میکند؛ بیآنکه در نگاه نخست دیده شود، اما در نهایت پایداری آن را مختل میسازد. از همینرو، در بسیاری از تجربههای تاریخی، فروپاشی نه در لحظه پایانی، بلکه در روندی آرام و اغلب نامرئی آغاز میشود. در اینجا نیز مسئله اسرائیل نه یک بحران ناگهانی، بلکه تغییر در شیب تحول یک نظام فاشیستی است.




نظر شما